تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان ورودی87 دانشگاه صنعت نفت
هوا بارانی است و فصل پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

به سجده آمده ابری كه انگار / شده از داغ تابستانه سرریز

هوای مدرسه ، بوی الفبا / صدای زنگ اول محكم وتیز

جزای خنده های بی مجوز / و شادیها و تفریحات نا چیز

برای نوجوانی های ما بود / فرود خشم و تهمت های یكریز

رسیده اول مهر و درونم / پُر است ازلحظه های خاطرانگیز

كلاس درس خالی مانده از تو / من و گلهای پژمرده سر میز

 

هوا پاییزی و بارانی ام من / درون خشم خود زندانی ام من

چه فردای خوشی راخواب دیدیم !/ تمام نقشه ها بر آب دیدیم !

چه دورانی چه رویای عبوری !/ چه جستن ها به دنبال ظهوری !

من و تو نسل بی پرواز بودیم / اسیر پنجه های باز بودیم

همان بازی كه با تیغ سرانگشت / به پیش چشمهای من ترا كشت

 

تمام آرزوها را فنا کرد / دو دست دوستی مان را جدا کرد

تو جام شوكران را سر كشیدی / به ناگه از كنارم پر كشیدی

به دانه دانه اشك مادرانه / به آن اندیشه های جاودانه

به قطره قطره خون عشق سوگند / به سوز سینه های مانده در بند

دلم صد پاره شد بر خاك افتاد / به قلبم از غمت صد چاك افتاد

 

بگو، بگو آنجا كه رفتی شاد هستی ؟‌ / در آن سوی حیات آزاد هستی ؟

هوای نوجوانی خاطرت هست ؟‌ / هنوزم عشق میهن در سرت هست ؟

بگو آنجا كه رفتی هرزه ای نیست؟ / تبر، تقدیر سرو و سبزه ای نیست ؟‌

كسی دزد شعورت نیست آنجا ؟‌ / تجاوز به غرورت نیست آنجا ؟

خبر از گورهای بی نشان هست ؟‌ / صدای ضجه های مادران هست ؟‌

 

بخوان همدرد من، همنسل و همراه / بخوان شعر مرا با حسرت و آه

دوباره اول مهر است و پاییز / گلوی آسمان از بغض لبریز

من و میزی كه خالی مانده از تو / و گلهایی كه پژمرده سر میز

(هیلا صدیقی)

شنبه 21 آذر1388ساعت 19:44 توسط بهنام فضلی
تگ ها:
امروز قرار بود تو دانشکده مسابقات طناب کشی برگزار بشه،مسابقاتی که  هرساله طرفدارای خاص خودش رو داره...

اما امسال با حضور دقیقه90یه به زور(و البته محض خنده!) 12 تیم(البته سوء تفاهم نشه،همه تیم ها محض خنده نبودن) می رفت که برگزار بشه...

از شروع با تأخیر گرفته تا عیب و ایراد و اعتراض هایی که به وزن کشی وارد بود و مسائل دیگه که میشه گفت واسه ما ایرانی ها عادیه(که خیلی هم جای تأسف داره) براحتی قابل مشاهده بود...

اما بدترین اتفاقی که افتاد زیر سوال رفتن اسم دانشجو بود،آیا دانشجو کسیه که بخاطر منافع شخصی(اونم فقط و فقط پول که حداکثر15000تومن بیشتر گیرش نمیومد!!) بیاد به یه نفر،مخصوصا دانشجو، بی احترامی یا فحاشی کنه؟آیا این درسته هرجا کم آوردیم یا شرایط اونجوری نبود که ما می خواستیم اینجوری رفتار کنیم؟ قسمت بدتر ماجرا اینکه این رفتار از یه دانشجوی ارشد، که مثلا باید الگوی ما باشه سر زده...

دانشجویان محترم، ازتون خواهش می کنم هر اتفاقی هم که افتاد،اعتبار خودتون رو زیر سوال نبرید

انسان های زیادی واسه اعتبار دادن به اسم دانشجو حتی جون خودشون رو فدا کردن،اگه نمی تونیم به این اعتبار اضافه کنیم،به اندازه خودمون می تونیم کمش نکنیم مگه نه؟

جمعه 20 آذر1388ساعت 11:35 توسط نوید فقهی
تگ ها:

استحاله (یا*Shortcut)

    سکانس اول

  _در پیاده رو،مشغول راه رفتن.

دختری رد می شود.

          1-جیگرطلا.   

          2-ششش ..... زشته.

          1-بذار حال کنیم دیگه.

          2-هر غلطی می خوای بکنی بکن،فقط آبروریزی درست نکن.

          3-این چه ضدحالی بود با خودمون اُوردیم.

          2-تقصیر منه که با شما میام بیرون.

          1-(با لحنی خاله زنکی)نه تورو خدا.

    سکانس دوم

  _در رستوران،مشغول غذا خوردن

1 و 3 رو به میزی که چند دختر دور آن نشسته اند و 2 پشت به ان میز است.3 با موبایلش ور می رود و ادای کار کردن با آن (اس ام اس فرستادن یا هر کار دیگر)را در می آورد،ولی در واقع از آن دخترها دارد فیلم می گیرد.

    سکانس سوم

  _صبح در خوابگاه

1 در آینه دارد موهایش را فشن می کند.2 در حال لباس پوشیدن است و3 تازه از خواب بیدار شده و هنوز در رخت خواب است.ترانه ای در حال پخش است:

«کی اشکاتو پاک می کنه     شبا که غصه داری

دست رو موهات کی می کشه ...»

3 فریاد می زند.

          3-قطعش کن.

1 و2 حیران به طرفش برمی گردند.

          3-دیگه این چیزای منحرف و غیراخلاقی رو تو این اتاق       

نذارین.فهمیدین؟

    سکانس چهارم

  _چند روز بعد.سلف.در حال غذا خوردن

1 و2 و3 وتعدادی دیگر دور یک میز در حال خوردن اند.3 با محاسنی تازه رشد کرده دیده می شود.

          3-الهی شکر.الحمدلله.

سینی غذایش را کنار می زند،صندلی را عقب می کشد و بلند می شود.

          1-کجا می ری؟ وایسا با هم بریم.

          3-نه.من می رم مسجد.

          1-کجا؟! مسجد؟! مسجد چه خبره؟

          3-زیارت عاشوراست.

3 می رود و دیگران با چشمانی از حدقه درآمده رفتنش را نگاه می کنند.

*Shortcut(برش کوتاه) :نام فیلمی از رابرت آلتمن

پنجشنبه 19 آذر1388ساعت 0:20 توسط علیرضا جعفری
تگ ها:


دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد. 

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى پستاندار 

عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد. 

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

دوشنبه 16 آذر1388ساعت 23:7 توسط مهدی ابراهیمی
تگ ها:
درود بر مسئول کمیته آموزش-رستوران-خدمات-روابط عمومی-تبلیغات و....شورای صنفی:


احسان اشراقی


بابت وقتی که واسه ما میذاری

دوشنبه 16 آذر1388ساعت 0:22 توسط امیر سفیری
تگ ها:

پترولیوم اینتلیجنس ویکلی، شرکت ملی نفت ایران را دومین شرکت بزرگ نفتی جهان معرفی کرد.

به گزارش کامودیتی آن لاین، نشریه پترولیوم اینتلیجنس ویکلی در گزارش اخیر خود نام 50 شرکت برتر نفتی در جهان را اعلام کرد.

بر پایه این گزارش، شرکت سعودی آرامکو عربستان در رده نخست و شرکت ملی نفت ایران (ان.آی.او.سی) در رده دوم این جدول قرار دارند.

با وجود کاهش بهای نفت و بی نظمی ها در بازار نفت در سال گذشته که منجر به نوسان های شدید بهای نفت و گاز و سود شرکت های نفتی شد، رتبه بندی 50 شرکت نفتی در سال 2009 نسبت به سال گذشته تغییر نیافت.

شرکت های اکسون موبیل آمریکا، پی.دی.وی ونزوئلا، سی.ان.پی.سی چین، بی.پی انگلیس، شرکت انگلیسی – هلندی شل، کونوکوفیلیپس آمریکا، شورون آمریکا، توتال فرانسه در رده های بعدی این رتبه بندی قرار دارند.

رده بندی این شرکت ها بر پایه آمار عملیاتی سال 2008 انجام شده است.


جالبه...........نیست؟؟؟؟؟

پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 4:22 توسط بهادر مرادی
تگ ها:
رفیق بی کلک مادر زن!!!!!!!!!!!

چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 14:52 توسط بهنام فضلی
تگ ها:

شما هر بار که بخواهید تعالی یابید به بالا می نگرید و من به پایین خود نظر می افکنم زیرا هم اکنون تعالی یافته ام! کیست در بین شما که بتواند هم بخندد و هم تعالی یابد!! کسی که کوه های شامخ را زیر پا می گذارد و بر همه شداید اعم از شوخی و جدی می خندد!!!!

                                                                                                   "نیچه"

دوشنبه 2 آذر1388ساعت 15:50 توسط ساره حمید پور
تگ ها:
 

 که داده ات نعمت است ،نداده ات حکمت وگرفته ات امتحان

پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 23:24 توسط مرتضی ابراهیمی
تگ ها:
    تبریک می گم به تمامی بر و بچه های دانشکده که با حضور پر شورشون انتخابات انجمن رو رونق بخشیدن.همچنین تبریک می گم به دوست خوبم ابراهیم سروش و خانم حمید پور و خانم کردی که شایسته سالارانه به عضویت شورای مرکزی انجمن در اومدند.

    امیدوارم که شما عزیزان باعث اعتلای انجمن شده و این نهاد ارزشمند را از رخوتی که در آن گرفتار است خارج نمایید.

سه شنبه 26 آبان1388ساعت 23:31 توسط بهنام فضلی
تگ ها:
گيرم كه در باورتان به خاك نشستم؛
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است؛
با "ريشه" چه مي كنيد؟
گيرم كه بر سر اين بام،
بنشسته در كمين پرنده اي،
پرواز را "علامت ممنوع" مي زنيد،
با جوجه هاي نشسته در آشيانه چه مي كنيد؟
گيرم كه مي زنيد!
گيرم كه مي بريد!
گيرم كه مي كشيد!
با "رويش ناگزير جوانه" چه مي كنيد؟
یکشنبه 24 آبان1388ساعت 19:0 توسط بهنام فضلی
تگ ها:
خیلی ها دلیل این کارو ازمون پرسیدن...

باید بگم دلیل محکمه پسندی نداریم ولی همینو بدونید که شب بیکار بودیم و تفریح سالمی تو دانشگاه پیدا نکردیم.

اینم نتیجش :

moo

یکشنبه 24 آبان1388ساعت 17:20 توسط رضا شکرانی
تگ ها:

دریک انبار کالا در امریکا ، کارگر بی سوادی به کار مشغول بود.او وظیفه داشت تعداد کالای مورد نظر هر گونی را شمارش کرده و در صورت صحیح بودن میزان آن ، روی گونی بنویسد All Correct به معنای " صحیح است" ، چون این کارگر بی سواد بود و طرز نوشتن این کلمه را بلد نبود و فقط تا حدودی حروف را می شناخت ، با استفاده از صدای اول کلمه ها علامتی روی گونی ها می گذاشت.
به این صورت که به جای All ، از O و به جای کلمه Correct ، از حرف K استفاده
می کرد و به جای کلمه All Correct روی گونی ها می نوشت O.K
و جالب اینکه هر دو این حروف با حرف کلمه اصلی تفاوت داشت و وقتی کارفرمای کارگر مذکور پرسیده بود این حروف چیست وی در پاسخ گفته بود که به اختصار نوشته است All Correct . در آن انبار استفاده از کلمه O.Kرسم شد و سپس به تدریج در دنیا همه گیر شد و امروزه مردم سراسر دنیا از آن به عنوان یک کلمه کلیدی در محاورات استفاده می کنند.

 

سه شنبه 19 آبان1388ساعت 21:23 توسط الهام بوعفری
تگ ها:

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد . پسرش دم در آشپزخانه منتظر ااو بود و مي خواست كار بدي كه تامي كوچولو انجام داده به مادرش بگويد . وقتي مادرش را ديد به او گفت :«مامان ، مامان ، وقتي من داشتم تو حياط بازي مي كردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يك ماژيك روي ديوار اتاقي كه شما تازه رنگش كرده ايد ،خط خطي كرد!»

مادر آهي كشيد و فرياد زد :« حالا تامي كجاست ؟» و رفت به اتاق تامي كوچولو ، تامي از ترس زير تختش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد :« تو پسر خيلي بدي هستي .» و بعد تمام ماژيك هايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال . تامي از غصه گريه كرد . ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرايي شد ، قلبش را گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد . تامي با روي ديوار با يك ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود :«مادر دوستت دارم .!»

مادر در حالي كه اشك مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد . بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه مي كرد ! 

پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:38 توسط حامد مددی
تگ ها:

       


مرد و زن جوانی بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان : یواش تر برو. من می ترسم

مرد جوان : نه اینجوری بهتره

زن جوان : خواهش می کنم. من خیلی می ترسم

مرد جوان : خب اما اول باید بگی دوستم داری!

زن جوان : دوستت دارم. حالا میشه یواش تر بری؟

مرد جوان : منو محکم بگیر

زن جوان : خب. میشه یواش بری؟

مرد جوان : باشه. به شرط اینکه کلاه کاسکت منو بگیری و سر خودت بزاری. آخه اذیتم می کنه و نمی زاره راحت برونم

.

.

روز بعد واقعه ای در روزنامه به چاپ رسید : برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل

 بریدن ترمز موتور رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

 مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سرش

گذاشت و خواست تا برای آخرین بار واژه ی  * دوستت دارم *  را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و بازدمی می رود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی میابد که نفس آدمی را می برد.

چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 4:59 توسط امین رضا حسین زاده
تگ ها:
اينبار هم مثل خيلی از رسم و رسوم‌ و آداب و سنن ايرانی، تصميم داريم مجلس را زنانه مردانه كنيم. از ديد شما عزيزان كه ايرادی ندارد؟! پس من يك يالله می‌گويم و جهت احترام به خانم‌های مجلس، ما مردها بلند شده و به اطاق مجاور می‌رويم تا بتوانيم كمی با هم راحت‌تر دردِ دل كنيم. شايد حرفی، سخنی، كلامی وابسته به جنسيت‌هايمان باشد كه خوبيت نداشته باشد جلوی خانم‌ها اين سخنان را به زبان بياوريم. بهرحال زنی گفتند، مردی گفتند! برويم و بگذاريم خانم‌ها به غيبت‌های هميشگی‌شان بپردازند و در اين فاصله، روش پختِ آش شله‌قلمكار و بيف‌استراگنف را از هم بياموزند. پس با اجازه‌ی شما خانم‌های محترم ما آقايان به اطاق اندورنی می‌رويم
ادامه مطلب
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 1:46 توسط عماد رضایی
تگ ها:
خانمی در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود...
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت شيريني هم خريد... اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم ...
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت . ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سوء استفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد.. اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.
در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما. وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود. در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره.


چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:21 توسط الهام بوعفری
تگ ها:

 به نام خدایی که در این نزدیکی است 

سلام مهدی جان امیدوارم هرجا هستی خوب،خوش وسلامت باشی،

حقیقتش دلم گرفته بود می خواستم باهات درد دل کنم ولی هر چقدر تلاش کردم نتونستم باهات تماس بگیرم آخه اینجا موبایلها انتن نمیده ، تلفن کارتی ها هم یا خرابن یا چند نفری دور وبرش هستن بخاطر همین مجبور شدم برات نامه بنویسم.

اگر از احوال من می پرسی،خوبم، یعنی مجبورم خوب باشم، میگن آدمی بنده عادته منم به اینجا عادت کردم.

وقت کردی از دانشگاه شیراز بگو ازاستادها و کلاسهایتان برایم بنویس،چون فکر میکنم اصلا شبیه به کلاسها و استادهای اینجا نباشد

اینجا تنوع استادا خیلی بالاست به گونه ای که بعضی درسها مثل فیزیک را سه استاد ارائه میکنند که همه سطح بالا هستند یکی از آنها سال اول تدریسش هست(البته یک سال سابقه تدریس در دانشگاه آزاد شوشتر را دارد) یکی دیگر فوق العاده پر انرژی است(نسبت به بقیه بهتر است) آخری را که هرچه ازش بگویم کم گفتم چون اگر یک موقعی دکتر حسابی به عنوان دانشجو فیزیک ۱ یا فیزیک۲ را با این استاد انتخاب میکرد معلوم نبود بتواند این درس را پاس کند یا نه.

یا درس موازنه که میگن پایه مهندسی شیمی است استادهای کاملا متفاوت دارد،اولی واقعا استاد است(نسبت به بقیه کامل تراست) دومی عاشق نقاشی وجزوه رنگارنگ است، به گونه ای که بچه هایی که با اون موازنه دارند تمام وقتی که برای موازنه میگذارند صرف نقاشی کشیدن ورنگارنگ کردن جزوه میشود(سرجلسه امتحان به جای ماشین حساب از مداد رنگی استفاده میکنن) سومی صنعتی تدریس میکند یعنی فقط مثال و مسئله حل میکندو... بچه هایی که با اون دارن خطر پاس نکردن را کاملا احساس میکنند.

راستی گفته بودی خواهرت امسال کنکور داره وخیلی انگیزه داره بیاد دانشکده ما، میخواستی یه چیزایی از دانشکده ما بدونی:

از اینجا هرچی بگم کم گفتم، البته چون میدونم خواهرت  خوشش نمیادیا شاید نمیتونه توی کارهای گروهی شرکت کنه وبا پسرا حرف بزنه(در زمینه های درسی و کلاسی) وحتی بعضی وقتها جواب سلامشون رو هم نمیده...فکر کنم اینجا براش جای فوق العاده ای باشه، حتی اگه خواهرت عادت داره با لالایی بخوابه، مسئولان دلسوز این دانشگاه با احداث کردن دانشکده در یک محیط فوق العاده امن(کوت عبدالله) این را نیز فراهم کرده اند، هر شب صدای شلیک گلوله و رگبار مسلسل تقریبا شبیه لالایی شده واگر یک شب این اتفاقها نیفته وصدای رگباری نیاد همه تا صبح بیدارن وخوابشون نمیبره

البته محیط دانشکده ما کاملا امن است چون برادران زحمت کش ما در حراست شبانه روز  وبه تعداد خیلی زیاد درتمام محوطه ها شرایط کاملا آرام رو برقرار کردن...

شرمنده مهدی باید برم جایی کار دارم بعدا بقیه نامه رو برات مینویسم، البته اگر زنده بودم(آخه دیروز یک مار که به گفته کارگر اینجا خیلی هم سمی است داخل خوابگاه پسرا دیده شده، شاید نصیب من شد، هیچ کس از آیندش خبر نداره)

دوستدار دوستی های تو

                                                                                                                          مرتضی 

دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:29 توسط مرتضی ابراهیمی
تگ ها:

بابا نان ندارد

یک

   به ساعت نگاه می کنم.

   - زود باش بریم.

   - باشه...

   - یالا دیگه موهات خوبه،الان می ره ها...

   ور رفتن به موها تمام می شود.با هم راه می افتیم.از کنار سلف رد می شویم.از راه میان چمن ها گذر می کنیم.

   - اگه ندیدی رفته باشه.

   - به درک...

   جلوتر می رویم.افرادی منتظر هستند.انگار نرفته است.آره.رسیدیم.«یه تاخیر کوچولو یه جاهایی لازمه وگرنه باید با تاکسی می رفتیم»

دو

   پیاده می شویم.باید یک آژانس خلوت گیر بیاوریم.پیاده رو های شلوغ،تنه های مردمی که از روبه رو می آیند و ماشین هایی که می خواهند به فرعی به پیچند را پشته سر می گذاریم.دوستم به مغازه ای اشاره می کند.

   -اینجا

    بر چسب روی شیشه را می بینم:«آژانس هواپیمایی...»

    داخل می شویم.آنجا کنار باجه یه فروش بلیطه هواپیما کسی نیست.ما هم مثل دیگران به سمت«محل فروش بلیطه قطار»می رویم.«آخه ما رو چه به هواپیما،تازه اونجایی که می ریم هواپیماش کجا بود.» می رویم در صف.بعد از مدتی نوبت به ما می شود.مرد جوانی را می بینیم با چهره ای در هم و پیراهنی که دگمه ی یقه ی آن را بسته است.سلام می کنم.جوابی نمی شنوم.می گذارم به حساب شلوغی و خستگی.

   -آقا یه بلیط می خواستم برای ...

   دوباره جوابی نیست.

   -ای بابا...

   لحظه ای سکوت .

    -داری چه کار می کنی؟

 دوستم آرنجی به من می زند.نگاهش می کنم.در نگاهش:«ول کن بابا»

 به راههای که می توانم بلیط فروش را به حرف بیاورم،فکر می کنم:

«بلیط فروش مهربان،لطفن عنایتی به ما بکنید و جواب ما مفلسان بلیط ْواجب را بدهید.از قبل کمال سپاسگزاری را داریم.»

نه،این خوب نیست.لوس می شه.

«آهای مرتیکه ی عوضی [...]، یا جواب ما رو می دی یا همین مانیتور رو تو سرت خرد می کنم»

    اصلن، می ترسم بزنند لت و پارمان کنند. سری تکان می دهم و از اوهام دور می شوم. حوصلم سر رفته است.

   -بریم

   -نه بابا، حالا این همه اینجا ایستادیم.

   -این همه آژانس، می ریم یه آژانس دیگه.

   -بقیه از ایجا بدترند

   -اشکال نداره، حاضرم برم ساعت ولی از این مرتیکه چیزی نخوام.

   راه می افتم و دوستم با اکراه راه می افتدو از آژانس خارج می شویم.

سه

   آسفالت و موزاییک فرسوده و شکسته، ساندویچی ها با بوهای متعفن، پیاده رو و خیابان شلوغ، ماشینها و مردمانی که پر جنب و جوش، به این طرف و آن طرف می روند. صدای بوق، فریاد رانندگان و دستفروشان، پیرزنی گدا که می گوید: «بالخاطر العباس.» کم کم به اول (آخر) نادری نزدیک می شویم. جمعیتی زیر پل پیاده جمع شده اند و راه بسته است. کسی می گوید «انگار تصادف شده».

   -خدا کنه کسی نمرده باشه.

   -بریم ببینیم چی شده.

   نزدیک تر می شویم. صدای فریاد از جمعیت بلند می شود.

   -انگار تظاهراته.

   پارچه نوشته هايی بر دست ها افرشته می شود: «بابا نان ندارد»، «دوازده ماه حقوق معوقه کارگران لوله سازی...». چند تایی پلیس آن دور و بر هستند و جمعیت را نگاه می کنند. پیرمردی از جمعیت جدا شده. عصبی است. سربازها محاصره اش کرده اند و تقریبن کاری با او ندارند. به جمعیت نزدیک شدیم. جز چهره های رنجور و شکسته که دیگر توانایی تامین هزینه های زندگی را ندارند، چیزی نمی بینیم. ما هم مانند سایرین پس از تماشای وضعیت، از کنارشان می گذریم و به سمت دانشکده ادبیات می رویم. نزدیک پل هستیم. جوانی را کت بسته می بینیم که توسط جوانی دیگر که لباس نظامی بر تن ندارد، برده می شود. ماشین های پلیس، سواری و وانت و مینی بوس، همگی پر از مامور سر می رسند. ولی ما از آنجا دور شده ایم و پشت سرمان را نگاه نمی کنیم و نمی بینیم که دیگر چه می شود.

 

 

دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:16 توسط علیرضا جعفری
تگ ها:

امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،
آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،
روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟...
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:
آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو. پدر شیاطینی
...

شنبه 9 آبان1388ساعت 16:39 توسط حمید بلاغی
تگ ها:

وقتی که خاکم میکنن بهش بگید پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هرچی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

نزارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچوقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده

اونکه میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد

رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی

شنبه 9 آبان1388ساعت 2:50 توسط حامد مددی
تگ ها: