تبليغاتX
وبلاگ دانشجویان ورودی87 دانشگاه صنعت نفت

دریک انبار کالا در امریکا ، کارگر بی سوادی به کار مشغول بود.او وظیفه داشت تعداد کالای مورد نظر هر گونی را شمارش کرده و در صورت صحیح بودن میزان آن ، روی گونی بنویسد All Correct به معنای " صحیح است" ، چون این کارگر بی سواد بود و طرز نوشتن این کلمه را بلد نبود و فقط تا حدودی حروف را می شناخت ، با استفاده از صدای اول کلمه ها علامتی روی گونی ها می گذاشت.
به این صورت که به جای All ، از O و به جای کلمه Correct ، از حرف K استفاده
می کرد و به جای کلمه All Correct روی گونی ها می نوشت O.K
و جالب اینکه هر دو این حروف با حرف کلمه اصلی تفاوت داشت و وقتی کارفرمای کارگر مذکور پرسیده بود این حروف چیست وی در پاسخ گفته بود که به اختصار نوشته است All Correct که در آن انبار استفاده از کلمه O.Kرسم شد و سپس به تدریج در دنیا همه گیر شد و امروزه مردم سراسر دنیا از آن به عنوان یک کلمه کلیدی در محاورات استفاده می کنند.

 

سه شنبه 19 آبان1388ساعت 21:23 توسط الهام بوعفری
تگ ها:

مادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه كشيد . پسرش دم در آشپزخانه منتظر ااو بود و مي خواست كار بدي كه تامي كوچولو انجام داده به مادرش بگويد . وقتي مادرش را ديد به او گفت :«مامان ، مامان ، وقتي من داشتم تو حياط بازي مي كردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي كرد تامي با يك ماژيك روي ديوار اتاقي كه شما تازه رنگش كرده ايد ،خط خطي كرد!»

مادر آهي كشيد و فرياد زد :« حالا تامي كجاست ؟» و رفت به اتاق تامي كوچولو ، تامي از ترس زير تختش قايم شده بود ، وقتي مادر او را پيدا كرد ، سر او داد كشيد :« تو پسر خيلي بدي هستي .» و بعد تمام ماژيك هايش را شكست و ريخت توي سطل آشغال . تامي از غصه گريه كرد . ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرايي شد ، قلبش را گرفت و اشك از چشمانش سرازير شد . تامي با روي ديوار با يك ماژيك قرمز يك قلب بزرگ كشيده بود و درون قلب نوشته بود :«مادر دوستت دارم .!»

مادر در حالي كه اشك مي ريخت به آشپزخانه برگشت و يك تابلوي خالي با خود آورد و آن را دور قلب آويزان كرد . بعد از آن ، مادر هرروز به آن اطاق مي رفت و با مهرباني به تابلو نگاه مي كرد ! 

پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 3:38 توسط حامد مددی
تگ ها:

       


مرد و زن جوانی بر موتور در دل شب می راندند. آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند

زن جوان : یواش تر برو. من می ترسم

مرد جوان : نه اینجوری بهتره

زن جوان : خواهش می کنم. من خیلی می ترسم

مرد جوان : خب اما اول باید بگی دوستم داری!

زن جوان : دوستت دارم. حالا میشه یواش تر بری؟

مرد جوان : منو محکم بگیر

زن جوان : خب. میشه یواش بری؟

مرد جوان : باشه. به شرط اینکه کلاه کاسکت منو بگیری و سر خودت بزاری. آخه اذیتم می کنه و نمی زاره راحت برونم

.

.

روز بعد واقعه ای در روزنامه به چاپ رسید : برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل

 بریدن ترمز موتور رخ داد یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

 مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود . پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سرش

گذاشت و خواست تا برای آخرین بار واژه ی  * دوستت دارم *  را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

دمی می آید و بازدمی می رود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی میابد که نفس آدمی را می برد.

چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 4:59 توسط امین رضا حسین زاده
تگ ها:
اينبار هم مثل خيلی از رسم و رسوم‌ و آداب و سنن ايرانی، تصميم داريم مجلس را زنانه مردانه كنيم. از ديد شما عزيزان كه ايرادی ندارد؟! پس من يك يالله می‌گويم و جهت احترام به خانم‌های مجلس، ما مردها بلند شده و به اطاق مجاور می‌رويم تا بتوانيم كمی با هم راحت‌تر دردِ دل كنيم. شايد حرفی، سخنی، كلامی وابسته به جنسيت‌هايمان باشد كه خوبيت نداشته باشد جلوی خانم‌ها اين سخنان را به زبان بياوريم. بهرحال زنی گفتند، مردی گفتند! برويم و بگذاريم خانم‌ها به غيبت‌های هميشگی‌شان بپردازند و در اين فاصله، روش پختِ آش شله‌قلمكار و بيف‌استراگنف را از هم بياموزند. پس با اجازه‌ی شما خانم‌های محترم ما آقايان به اطاق اندورنی می‌رويم
ادامه مطلب
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 1:46 توسط عماد رضایی
تگ ها:
خانمی در سالن انتظار فرودگاهي بزرگ منتظر اعلام براي سوار شدن به هواپيما بود...
بايد ساعات زيادي رو براي سوار شدن به هواپيما سپري ميکرد و تا پرواز هواپيما مدت زيادي مونده بود ..پس تصميم گرفت يه کتاب بخره و با مطالعه اين مدت رو بگذرونه ..اون همينطور يه پاکت شيريني هم خريد... اون خانم نشست رو يه صندلي راحتي در قسمتي که مخصوص افراد مهم بود ..تا هم با خيال راحت استراحت کنه و هم کتابشو بخونه. کنار دستش ..اون جايي که پاکت شيريني اش بود .يه آقايي نشست روي صندلي کنارش وشروع کرد به خوندن مجله اي که با خودش آورده بود ..

وقتي خانومه اولين شيريني رو از تو پاکت برداشت..آقاهه هم يه دونه ورداشت ..خانومه عصباني شد ولي به روش نياورد..فقط پيش خودش فکر کرد اين يارو عجب رويي داره ..اگه حال و حوصله داشتم حسابي حالشو ميگرفتم ...
هر يه دونه شيريني که خانومه بر ميداشت ..آقاهه هم يکي ور ميداشت . ديگه خانومه داشت راستي راستي جوش مياورد ولي نمي خواست باعث مشاجره بشه وقتي فقط يه دونه شيريني ته پاکت مونده بود ..خانومه فکر کرد..اه . حالا اين آقاي پر رو و سوء استفاده چي ...چه عکس العملي نشون ميده..هان؟؟؟؟ آقاهه هم با کمال خونسردي شيريني آخري رو ور داشت ..دو قسمت کرد و نصفشو داد خانومه و..نصف ديگه شو خودش خورد.. اه ..اين ديگه خيلي رو ميخواد...خانومه ديگه از عصبانيت کارد ميزدي خونش در نميومد.
در حالي که حسابي قاطي کرده بود ..بلند شد و کتاب و اثاثش رو برداشت وعصباني رفت براي سوار شدن به هواپيما. وقتي نشست سر جاي خودش تو هواپيما ..يه نگاهي توي کيفش کرد تا عينکش رو بر داره..که يک دفعه غافلگير شد..چرا؟ براي اين که ديد که پاکت شيريني که خريده بود توي کيفش هست .<<.دست نخورده و باز نشده>> فهميد که اشتباه کرده و از خودش شرمنده شد. اون يادش رفته بود که پاکت شيريني رو وقتي خريده بود تو کيفش گذاشته بود. اون آقا بدون ناراحتي و اوقات تلخي شيريني هاشو با او تقسيم کرده بود. در زماني که اون عصباني بود و فکر ميکرد که در واقع آقاهه داره شیرینی هاشو می خوره و حالا حتي فرصتي نه تنها براي توجيه کار خودش بلکه براي عذر خواهي از اون آقا هم نداره.


چهار چیز هست که غیر قابل جبران و برگشت ناپذیر هست .
سنگ بعد از این که پرتاب شد
دشنام .. بعد از این که گفته شد..
موقعیت …. بعد از این که از دست رفت
و زمان… بعد از این که گذشت و سپری شد
چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 0:21 توسط الهام بوعفری
تگ ها:

 به نام خدایی که در این نزدیکی است 

سلام مهدی جان امیدوارم هرجا هستی خوب،خوش وسلامت باشی،

حقیقتش دلم گرفته بود می خواستم باهات درد دل کنم ولی هر چقدر تلاش کردم نتونستم باهات تماس بگیرم آخه اینجا موبایلها انتن نمیده ، تلفن کارتی ها هم یا خرابن یا چند نفری دور وبرش هستن بخاطر همین مجبور شدم برات نامه بنویسم.

اگر از احوال من می پرسی،خوبم، یعنی مجبورم خوب باشم، میگن آدمی بنده عادته منم به اینجا عادت کردم.

وقت کردی از دانشگاه شیراز بگو ازاستادها و کلاسهایتان برایم بنویس،چون فکر میکنم اصلا شبیه به کلاسها و استادهای اینجا نباشد

اینجا تنوع استادا خیلی بالاست به گونه ای که بعضی درسها مثل فیزیک را سه استاد ارائه میکنند که همه سطح بالا هستند یکی از آنها سال اول تدریسش هست(البته یک سال سابقه تدریس در دانشگاه آزاد شوشتر را دارد) یکی دیگر فوق العاده پر انرژی است(نسبت به بقیه بهتر است) آخری را که هرچه ازش بگویم کم گفتم چون اگر یک موقعی دکتر حسابی به عنوان دانشجو فیزیک ۱ یا فیزیک۲ را با این استاد انتخاب میکرد معلوم نبود بتواند این درس را پاس کند یا نه.

یا درس موازنه که میگن پایه مهندسی شیمی است استادهای کاملا متفاوت دارد،اولی واقعا استاد است(نسبت به بقیه کامل تراست) دومی عاشق نقاشی وجزوه رنگارنگ است، به گونه ای که بچه هایی که با اون موازنه دارند تمام وقتی که برای موازنه میگذارند صرف نقاشی کشیدن ورنگارنگ کردن جزوه میشود(سرجلسه امتحان به جای ماشین حساب از مداد رنگی استفاده میکنن) سومی صنعتی تدریس میکند یعنی فقط مثال و مسئله حل میکندو... بچه هایی که با اون دارن خطر پاس نکردن را کاملا احساس میکنند.

راستی گفته بودی خواهرت امسال کنکور داره وخیلی انگیزه داره بیاد دانشکده ما، میخواستی یه چیزایی از دانشکده ما بدونی:

از اینجا هرچی بگم کم گفتم، البته چون میدونم خواهرت  خوشش نمیادیا شاید نمیتونه توی کارهای گروهی شرکت کنه وبا پسرا حرف بزنه(در زمینه های درسی و کلاسی) وحتی بعضی وقتها جواب سلامشون رو هم نمیده...فکر کنم اینجا براش جای فوق العاده ای باشه، حتی اگه خواهرت عادت داره با لالایی بخوابه، مسئولان دلسوز این دانشگاه با احداث کردن دانشکده در یک محیط فوق العاده امن(کوت عبدالله) این را نیز فراهم کرده اند، هر شب صدای شلیک گلوله و رگبار مسلسل تقریبا شبیه لالایی شده واگر یک شب این اتفاقها نیفته وصدای رگباری نیاد همه تا صبح بیدارن وخوابشون نمیبره

البته محیط دانشکده ما کاملا امن است چون برادران زحمت کش ما در حراست شبانه روز  وبه تعداد خیلی زیاد درتمام محوطه ها شرایط کاملا آرام رو برقرار کردن...

شرمنده مهدی باید برم جایی کار دارم بعدا بقیه نامه رو برات مینویسم، البته اگر زنده بودم(آخه دیروز یک مار که به گفته کارگر اینجا خیلی هم سمی است داخل خوابگاه پسرا دیده شده، شاید نصیب من شد، هیچ کس از آیندش خبر نداره)

دوستدار دوستی های تو

                                                                                                                          مرتضی 

دوشنبه 11 آبان1388ساعت 11:29 توسط مرتضی ابراهیمی
تگ ها:

بابا نان ندارد

یک

   به ساعت نگاه می کنم.

   - زود باش بریم.

   - باشه...

   - یالا دیگه موهات خوبه،الان می ره ها...

   ور رفتن به موها تمام می شود.با هم راه می افتیم.از کنار سلف رد می شویم.از راه میان چمن ها گذر می کنیم.

   - اگه ندیدی رفته باشه.

   - به درک...

   جلوتر می رویم.افرادی منتظر هستند.انگار نرفته است.آره.رسیدیم.«یه تاخیر کوچولو یه جاهایی لازمه وگرنه باید با تاکسی می رفتیم»

دو

   پیاده می شویم.باید یک آژانس خلوت گیر بیاوریم.پیاده رو های شلوغ،تنه های مردمی که از روبه رو می آیند و ماشین هایی که می خواهند به فرعی به پیچند را پشته سر می گذاریم.دوستم به مغازه ای اشاره می کند.

   -اینجا

    بر چسب روی شیشه را می بینم:«آژانس هواپیمایی...»

    داخل می شویم.آنجا کنار باجه یه فروش بلیطه هواپیما کسی نیست.ما هم مثل دیگران به سمت«محل فروش بلیطه قطار»می رویم.«آخه ما رو چه به هواپیما،تازه اونجایی که می ریم هواپیماش کجا بود.» می رویم در صف.بعد از مدتی نوبت به ما می شود.مرد جوانی را می بینیم با چهره ای در هم و پیراهنی که دگمه ی یقه ی آن را بسته است.سلام می کنم.جوابی نمی شنوم.می گذارم به حساب شلوغی و خستگی.

   -آقا یه بلیط می خواستم برای ...

   دوباره جوابی نیست.

   -ای بابا...

   لحظه ای سکوت .

    -داری چه کار می کنی؟

 دوستم آرنجی به من می زند.نگاهش می کنم.در نگاهش:«ول کن بابا»

 به راههای که می توانم بلیط فروش را به حرف بیاورم،فکر می کنم:

«بلیط فروش مهربان،لطفن عنایتی به ما بکنید و جواب ما مفلسان بلیط ْواجب را بدهید.از قبل کمال سپاسگزاری را داریم.»

نه،این خوب نیست.لوس می شه.

«آهای مرتیکه ی عوضی [...]، یا جواب ما رو می دی یا همین مانیتور رو تو سرت خرد می کنم»

    اصلن، می ترسم بزنند لت و پارمان کنند. سری تکان می دهم و از اوهام دور می شوم. حوصلم سر رفته است.

   -بریم

   -نه بابا، حالا این همه اینجا ایستادیم.

   -این همه آژانس، می ریم یه آژانس دیگه.

   -بقیه از ایجا بدترند

   -اشکال نداره، حاضرم برم ساعت ولی از این مرتیکه چیزی نخوام.

   راه می افتم و دوستم با اکراه راه می افتدو از آژانس خارج می شویم.

سه

   آسفالت و موزاییک فرسوده و شکسته، ساندویچی ها با بوهای متعفن، پیاده رو و خیابان شلوغ، ماشینها و مردمانی که پر جنب و جوش، به این طرف و آن طرف می روند. صدای بوق، فریاد رانندگان و دستفروشان، پیرزنی گدا که می گوید: «بالخاطر العباس.» کم کم به اول (آخر) نادری نزدیک می شویم. جمعیتی زیر پل پیاده جمع شده اند و راه بسته است. کسی می گوید «انگار تصادف شده».

   -خدا کنه کسی نمرده باشه.

   -بریم ببینیم چی شده.

   نزدیک تر می شویم. صدای فریاد از جمعیت بلند می شود.

   -انگار تظاهراته.

   پارچه نوشته هايی بر دست ها افرشته می شود: «بابا نان ندارد»، «دوازده ماه حقوق معوقه کارگران لوله سازی...». چند تایی پلیس آن دور و بر هستند و جمعیت را نگاه می کنند. پیرمردی از جمعیت جدا شده. عصبی است. سربازها محاصره اش کرده اند و تقریبن کاری با او ندارند. به جمعیت نزدیک شدیم. جز چهره های رنجور و شکسته که دیگر توانایی تامین هزینه های زندگی را ندارند، چیزی نمی بینیم. ما هم مانند سایرین پس از تماشای وضعیت، از کنارشان می گذریم و به سمت دانشکده ادبیات می رویم. نزدیک پل هستیم. جوانی را کت بسته می بینیم که توسط جوانی دیگر که لباس نظامی بر تن ندارد، برده می شود. ماشین های پلیس، سواری و وانت و مینی بوس، همگی پر از مامور سر می رسند. ولی ما از آنجا دور شده ایم و پشت سرمان را نگاه نمی کنیم و نمی بینیم که دیگر چه می شود.

 

 

دوشنبه 11 آبان1388ساعت 1:16 توسط علیرضا جعفری
تگ ها:

امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت. گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...
شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها،
آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم،
روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟...
شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت:
آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که: همانا تو. پدر شیاطینی
...

شنبه 9 آبان1388ساعت 16:39 توسط حمید بلاغی
تگ ها:

وقتی که خاکم میکنن بهش بگید پیشم نیاد

بگید که رفت مسافرت بگید شماره ای نداد

یه جور بگین که آخرش از حرفاتون هول نکنه

طاقت ندارم ببینم به قبر من نگاه کنه

دونه به دونه عکسامو بردارید آتیش بزنید

هرچی که خاطره دارم برید و از بیخ بکنید

نزارید از اسم منم یه کلمه جا بمونه

نمیخوام هیچوقت تنمو توی گورم بلرزونه

برو نمیخوام ببینی خونه ی من خالی شده

همدم من به جای تو ریگای پوشالی شده

اونکه میگفت میمرد برات دیدی راست راستی مرد

رفت و همه خاطرشم به خاطرت برداشت و برد

بهش بگید نشست به پات بهش بگید نیومدی

شنبه 9 آبان1388ساعت 2:50 توسط حامد مددی
تگ ها:
                                                          به نام او

 درود بر همه ی 87 های عزیز.

همونطور که بعضی ازبچه ها خبر دارن دیشب یه حادثه نسبتاً شدید تو خوابگاه برام پیش اومد که لازم شد سریع برم بیمارستان.

میخوام براتون از دانشگاه[......] مون بگم که برای هزار تا دانشجوش حتی یه دامپزشک هم نداره ِ از نبودن سرویس برای مواقع اضطراری ِ از سرپرستی خوابگاه که شاید هنوم خبر نداره ِ از یک ساعت توی راه بودن تا به یه آبادی رسیدن ...

از مسئله دانشگاه که خارج بشیم میرسیم به بیمارستان های [......] مون . دریغ از یه صندلی توی راهروها ِ مریض با همراهش که باید سر پا وایسن, دکتری که بعد از عمل دستاشو با پرده اتاق عمل پاک میکنه و...

بد ترین جای ماجرا هم وقتی بود که چراغهای اتاق عمل تو چشمام روشن شد. بگذریم از اون چه بر من گذشت...

خدا رو شکر به خیر گذشت و الان دارم دوران نقاهت رو سپری میکنم .

راستش هدفم غیر از شکایت های تکراری این بود که بهتون بگم لطفا مراقب سلامتی تون باشید.به قول اجنبی ها

Good health is above wealth  

همین جا هم از دوستای خوبم مهدی محمودی, حامد فرهنگیان و مهدی مختاری که خیلی زحمت کشیدن وبقیه بچه ها که به عیادتم اومدن و کمپوت نیاوردن تشکر میکنم.

پا ورقی:

[.....] =بد                                                                                                             

جمعه 8 آبان1388ساعت 22:34 توسط مسعود روحانی
تگ ها:
بارالها!

 

 

در این التهاب ثانیه ها از تو آرامش چشم های نگران را میخواهم.

 

پروردگارا!


در این سبقت لحظه های عمر از تو التیام دلهای شکسته را تمنا دارم

 

ودر نهایت ای اوج دنیای آرامش!

 

زیبایی انتظار را می پذیرم چرا که زندگی بی انتظار معنایی نخواهد داشت و بس...

 

خدایا!

 به داده،نداده و گرفته ات شکر:

که داده ات نعمت است،نداده ات حکمت و گرفته ات امتحان ...

جمعه 8 آبان1388ساعت 21:34 توسط مرتضی ابراهیمی
تگ ها:

خدایا! اخلاص ! اخلاص !


و می دانم ای خدا ، می دانم که برای عشق زیستن و برای زیبائی و خیر ، مطلق بودن ، چگونه آدمی را به مطلق می برد، چگونه اخلاص این وجود نسبی را ، این موجود حقیری را که مجموعه ای از احتیاج هاست و ضعف ها و انتظار ها ، “مطلق “می کند!

در برابر بیشمار جاذبه ها و دعوت ها و ضرر ها و خطر ها و ترس ها و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاه ها و امید ها و توفیق ها و شکست ها و شادی ها و غمهای همه حقیر - که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند ، و همچون انبوهی از گرگ ها و روبا ه ها و کرکس ها و کرم ها ، بر مردار «بودن » ما ریخته اند، با یک خود خواهی عظیم انقلابی ، که معجزه ی ذکر است و زاده ی کشف ِ بندگی ِ فروتنانه ی ِ خویشتن ِ خدایی ِ انسان است- ناگهان عصیان می کند ، عصیانی که با انتخاب ِ تسلیم ِ مطلق به حقیقت ِ مطلق ، فرا می رسد و از عمق ِ فطرت شعله می کشد و سپس با تیغ ِ بوداوار ِ بی نیازی و بی پیوندی و تنهایی ، “مجرد “می شود و آنگاه از بودا فراتر می رود و با دو تازیانه ی «نداشتن »و نخواستن همه ی آن جانوران آدم خوار را از پیرامون ِ انسان بودن خویش می تاراند و آنگاه، آزاد ، سبکبار، غسل کرده و طاهر ، پاک و پارسا، «خود »شده و «مجرد»و «رستگار» ! انسان شده و بی نیاز ، به بلند ترین قله ی ِ رفیع معراج ِ تنهایی می رسد و آنجا همه ی «من» های دروغین و زشت را ، که گوری است بر جنازه ی شهید ِ آن من ِ راستین و زیبا و خوب ، که همیشه در آن مدفون است و از چشم خویش نیز مجهول و از یاد خویش نیز فراموش ، فرو می ریزد،

با «ذکر» ، با «جهاد ِ بزرگ» و با «مردن پیش از مرگ» از درون ، به هجرت آغاز می کند ، هجرت از آنکه هست ، به سوی آنکه باید باشد.

تا…

به اخلاص میرسد و «بودنِ آدمی »به خلوص !خالص شدن برای او بروی او ،

اخلاص: «یکتایی»!

آری ، یک توئی !

آنگاه اینچنین «بنده ی خاشع »، که به بندگی خدا گونه ای شده است در زمین و اینچنین «دوستی خاکی»،

که در دوست داشتن ، خدائی شده است ، چه ! دوست داشتن اگر به اخلاص رسیده باشد ، دوست را با دوست مانند می کند

از زندگی زنده تر است و از خوشبختی جدی تر!

نیاز ، هراس، چشم داشت ، حق شناسی ، حق کشی ، خطر ، امنیت ، سود و زیان ، دشمنی ها و دوستی ها ، نفرین ها و آفرین ها ، شکست ها و توفیق ها ، شادی ها و غم ها…

که گرگ ها و کرکس هایی بودند ، وحشی و آدم خوار ، اکنون حشراتی شده اند بازیچه ی حقیر ِ مرد!

و مرد «جزیره ای در خویش »

در اقیانوس ِ وجود،

تنها و به خویش ،

اقلیمی از چهار سو ، محدود به خویش ، بی خطر ِ موج ،بی نیاز ِ ساحل

نیل به آب ، اما بی آلایش ِ آب ،

شکفته و گسترده در زیر بارش خورشید ، مکنده ی آفتاب!

و اکنون اوست که می تواند زندگی کند ،

تنها با طعام ِ عقیده و شراب ِ جهاد.

و بمیرد « شهیدوار »

به همان زیبایی و درستی و آزادگی ، که زندگی می کند ، و اوست که چون صوفی نیست «شیعه» است ، بودائی نیست«مسلمان »است.

در همین معراج ِ تجرد نمی ماند ، باز می گردد ، به سوی خاک، بسوی خلق ، با کوله بار سنگین ِ مسئولیتبار سنگین ِ امانت،

تا بنگرد بر چهره ی یتیمی که بر او ، به خشونت ، تشر زده اند ، بر گرده ی اسیری که بر آن ، تازیانه ، خط ِ کبود ِ ستمی نقش کرده و بر گرسنه ی خاموشی که شرم ، مجال ِ مستمندی به وی نمی دهدو… بر نسلی که قربانی می شود و بر عصری که قهرمان می جوید و بر هر چه در زیر ِ آسمان می گذرد …

و او برای از دست دادن ، برای رنج کشیدن ، برای تحمل کردن و برای مردن تردید ندارد!


مرگ

نه حلاج وار : “ مرگی پاک ، در راهی پوک ”

که علی وار : برای خشنودی خدا یعنی در خدمت به خلق، برای او تنها کاری است در زندگی که خود نیز از آن سود می برد!


و علی ، تا لبه ی زهر اگین ِ پولاد را د پرده های مغزش حس می کند ، احساس می کند که بار سنگین آن امانتی که آسمان و و زمین و کوه های سنگ را می شکست ، از دوشش افتاد ، آزاد شد ! از شوق گوئی مژده ای را فریاد می کشد :

” به خداوند کعبه ، رها شدم ! “

اخلاص:

یکتائی در  “زستن”،

یکتائی در  “بودن”

یکتائی در  ” عشق”



جمعه 8 آبان1388ساعت 3:56 توسط ميثاق مهاجر
تگ ها:

به راستی چه میماند از آدمی جز چراغی روشن به راه آیندگان؟ پس بدانید که راستی بر دروغ ،نیکی بر بدی ،پاکی بر پلیدی ، بخشایش بر انتقام ،آشتی بر جنگ ،خرد بر جنون چیره خواهد شد و آیندگان بر ما قضاوت خواهند کرد و شما نیز چون من روزی تن اندر این خاک خسته خواهید کشید.
((کورش هخامنش.منشور پاسارگاد))

کوروش دوم، معروف به کوروش بزرگ یا کوروش کبیر (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد) شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه گذاری نخستین امپراطوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده ها و اسرا، احترام به عقاید و مذاهب مختلف، گسترش تمدن و... شناخته شده‌است. کوروش نخستین شاه ایران و بنیان‌گذار دوره‌ی شاهنشاهی ایرانیان می باشد.


۷ آبان سالروز کوروش کبیر فرخنده باد!!


"بدنم را بدون تابوت و مومیایی به خاک بسپارید تا اجزای بدنم ذرات خاک ایران را تشکیل دهد!"             "کوروش کبیر"

واژه کوروش یعنی "خورشیدوار". کور یعنی "خورشید" و وش یعنی "مانند".
7 آبان ماه خورشیدی برابر با 29 اكتبر میلادی است.در سال 529 قبل از میلاد در چنین روزی كوروش بزرگ بابل را فتح كرد اما این مهمترین اتفاق این روز نیست مهمتر از فتح بابل فتح قلبهای انسانهای آن روزگار بود كه كوروش بزرگ با رفتار انسان دوستانه اش موفق به انجام آن شد.در آن روزگار ( وشاید هنوز هم) فتح یك سرزمین به دست یك حاكم معنایی جز قتل و نابودی، تجاوز و اسارت نداشت (وندارد) اما كوروش رفتار و منشی را به دیگر انسانها یاد داد كه امروزه ما از آن به عنوان مبانی حقوق بشر یاد می كنیم.

پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 23:51 توسط ساره حمید پور
تگ ها:
 

  شمع جمع شاپرکهايي رضا
                                      اي کليد ساده مشکل گشا
  آن گل زيبا گل خوشبو تويي
                                     اي رضا جان، ضامن آهو تويي
  با نگاهت چون کبوتر کن، مرا
                                      تا بگيرم اوج، خوشحال و رها


پنجشنبه 7 آبان1388ساعت 11:16 توسط مرتضی ابراهیمی
تگ ها:
سلام

...تو راه همه به من و دستام نگاه میکردن...
ساعت تقریبا ۸ رو نشون میداد که به کلاس رسیدم فکر میکردم کلاس پر باشه و همه با تعجب به جعبه شیرینیه توی دستم نگاه کنن اما کسی نبود...حتی ۱نفر...
منتظر شدم بچه ها سریع بیان و من زود شرینی رو پخش کنم اما تا ساعت ۸:۳۰ اومدن ها ادامه داشت اونم روی کلاس استاتیک استاد شهبازی رئیس دانشکده!!!

ساعت۸:۰۵ بود هنوز استاد نیومده بود اما چند پسر و ۱خانوم تو کلاس بودن... بالاخره تصمیم گرفتم شروع کنم به پخش کردن شرینی ها وبعد روی صندلی اول نزدیک در بشینم و هرکس اومد تو جعبه رو جلوش بگیرم... 
دست به کار شدم شیرینی رو بین چندتا از اقاییون چرخوندم  اقاییون فقط میگفتن مبارکه البته تبریک بعضیا که میدونستن تولدمه به معنیه تولدت مبارک بود و اونایی که نمیدونستن تولدمه به معنیه به پای هم پیرشین  و وقتی خواستم برم طرف اون خانوم فهمیدم که اون خانوم متوجه شده میخوام شیرینی رو به طرفش ببرم دیدم دفترش رو باز کرد و اونو با سرعتی نزدیک به سرعت نور برگ میزد!!! 


ادامه مطلب
چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 18:3 توسط مصطفی رفیع
تگ ها:

بنام خدا

مردي يك پيله پروانه پيدا كرد. و آن را با خود به خانه برد. يك روز سوراخ كوچكي در آن پيله ظاهر گشت مرد كه اين صحنه را ديد به تماشاي منظره نشست ساعتها طول كشيد تا آن پروانه توانست با كوشش و تقلاي فراوان قسمتي از بدن خود را از آن سوراخ كوچك بيرون بكشد.

پس از مدتي به نظر رسيد كه آن پروانه هيچ حركتي نمي كند و ديگر نمي تواند خود را بيرون بكشد. بنابراين مرد تصميم گرفت به پروانه كمك كند!

او يك قيچي برداشت و با دقت بسيار كمي آن سوراخ را بزرگتر كرد. بعد از اين كار پروانه به راحتي بيرون آمد.

اما چيزهايي عجيب به نظر مي رسيد. بدن پروانه ورم كرده بود و بالهايش چروكيده بود مرد همچنان منتظر ماند او انتظار داشت بالهاي پروانه بزرگ و پهن شود تا بتواند اين بدن چاق را در پرواز تحمل كند. اما چنين اتفاقي نيفتاد.

در حقيقت پروانه ما باقي عمر خود را به خزيدن به اطراف با بالهاي چروكيده و تن ورم كرده گذراند و هرگز نتوانست پرواز كند.

آنچه اين مرد با شتاب و مهرباني خود انجام داد سبب اين اتفاق بود. سوراخ كوچكي كه در پيله وجود داشت حكمت خداوند متعال بود. پروانه بايد اين تقلا را انجام مي داد تا مايع موجود در بدن او وارد بالهايش شود تا بالهايش شكل لازم را براي پرواز بگيرند.

بعضي مواقع تلاش و كوشش و تحمل مقداري سختي همان چيزي است كه ما در زندگي به آن نياز داريم. اگر خداوند اين قدرت را به ما مي داد كه بدون هيچ مانعي به اهداف خود برسيم آنگاه چنين قدرتي كه اكنون داريم نداشتيم.

اگر كسي دست ما را بگيرد ديگر پرواز نخواهيم كرد

چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 16:15 توسط محمد شرفی
تگ ها:

 

از دوست عزیزم مرتضی ابراهیمی ممنونم که اتحاد بچه ها رو بهشون یاد آوری کرد.

چند روز پیش انتخابات SPE و شورای صنفی برگزار شد و من فهمیدم که چقدر 87ی ها با هم هستند. تمام تشکل های دانشگاه دست سال بالایی ها هستش .می دونم می گید که تو شورای صنفی 87ی ها بودن ولی کل انتخابات زیر نظر و کنترل 86ی ها بود .از اتحاد اونا خیلی خوشم اومد که چطور دانشگاه رو کنترل می کنن.معرفت و مردانگی تو وجودشون هست.وقتی پای منافع مشترک بیاد وسط حتما به همدیگه کمک می کنن حتی اگه درس داشته باشن!من واقعا برای 87ی ها متاسفم که بیشترشون هنوز معنای اتحادو نمی دونن.هنوز نمیدونن با اتحاد می شه چه کارهایی کرد.همشون دوست دارن به کسی رای بدن که سخن رانیش خوب باشه نه به کسی که بتونه عمل کنه!همه دوست دارن دوستاشونو پیش ورودی های دیگه مسخره کنن و ازشون غیبت کنن تا ... برای بچه ها مهم نیست که ورودی ما تو دانشگاه حرفی برای گفتن داشته باشه یا نه دیگه از 88ی ها چه انتظاری باید داشت که به عنوان سال بالایی حرمت و احترامی پیششون داشته باشیم.وقتی می بینیم سال بالایی ها به یکی احترام می ذارن ما هم از اونا تبعیت می کنیم اونا دست زدن ما هم دست می زنیم اونا بلند شدن ما ها بلند میشیم .وقتی ما به کسایی رای می دیم به خاطر اینکه دیگران تشویقش می کنن و وقتی که خودمون هم نمی تونیم تصمیم گیری کنیم و باید ببینیم دیگران چه کار می کنن از بقیه چه انتظاری می شه داشت هممون به فکر منافع خودمون هستیم .فقط با کسی هستیم که برامون منفعت داره و وقتی به کمک ما احتیاج پیدا می کنه باید پشتشو خالی کنیم باید خوارشون کنیم که به خودمون آسیبی نرسه می دونم که خیلی از بچه ها از حرفای من ناراحت شدن و خیلی ها دارن مسخرم می کنن ولی این واقعیت هستش . متاسفم که رای دادن به طرز حرف زدن بستگی داره نه فعالیت هایی که فرد انجام داده.متاسفم که 87،...،7،...،7 رو حتی یه بار هم نشنیدم.متاسفم که با خرد کردن کسی دیگه باید رای جمع کرد.متاسفم برای این انتخابات که 18 نفر شرکت کرد،8 نفر کناره گیری کردند از بین 10 نفر باقیمانده 9 نفر انتخاب می شن.این چه انتخاباتیه!؟از اول می گفتن کی می خواد بیاد شورای صنفی بعد اونارو انتخاب می کردند.متاسفم برای تمام 87ی ها،چه دختر چه پسر،چه نفتی چه گازی،چه خرخون چه درس نخون.متاسفم برای خودم که هیچ کاری به خاطر این قضایا انجام ندادم که بچه ها به خودشون بیان و متاسفم که متاسفم...

چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 14:9 توسط هومن یوسفیانی
تگ ها:

 

يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يك 20 دلاري آغاز نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد:  کي اين اسکناس 20 دلاري رو دوست داره ؟  دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت:  من مي خوام اين 20 دلاري رو به يکي از شما بدم. اما اول بذارين يه کاري بکنم.  سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد:  کسي هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟  باز دست ها بالا رفت.

او اينگونه ادامه داد:  خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چي ؟  و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت:  هنوز کسي هست که اين 20 دلاري رو بخواد ؟  اما هنوز دست ها در هوا بود.

سخنران گفت:  دوستان من ، همگي شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بي توجه به اينکه من چه بلايي سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار مي ارزيد.

خيلي از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايي که مي گيريم و وقايعي که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده مي شيم . در اين جور مواقع احساس مي کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد:تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايي که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادي دارين.  ارزش زندگي ما با کارهايي که انجام مي دهيم و افرادي که مي شناسيم تعيين نمي گردد بلکه بر اساس اون چيزي که هستيم تعيين مي شه.

چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 13:30 توسط بهادر بختیاروند
تگ ها:
 دختر كوري تو اين دنیا زندگي میكرد .اين دختر يه دوست پسر داشت كه عاشقه اون

بود.دختره ھمیشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم ھمیشه با اون مي موندم يه روز 

يكي پیدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بینا شد ديد كه دوست پسرش كوره. 

بھش گفت من ديگه تو رو نمي خوام  پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بھش زد و گفت :مراقب 

چشماي من باش..........................................

سه شنبه 5 آبان1388ساعت 16:57 توسط حامد مددی
تگ ها:
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه سيستم اگو يا فاضلاب را جهت تخليه آب شهري به بيرون از شهر اختراع كرد ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه اسب را به جهان هديه كردند ايرانيان بودند
.

آيا ميدانيد : اولين مردماني كه حيوانات خانگي را تربيت كردند و جهت بهره مندي از آنان استفاده كردند ايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه مس را كشف كردندايرانيان بودند .            آيا ميدانيد : اولين مردماني كه آتش را در جهان كشف كردندايرانيان بودند .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه ذوب فلزات را آغاز كردندايرانيان بودند در شهر سيلك در اطراف كاشان .
آيا ميدانيد : اولين مردماني كه كشاورزي را جهت كاشت و برداشت كشف كردند ايرانيان بودند .

.

.

.

 ادامه ی نوشته در ادامه مطلب


ادامه مطلب
سه شنبه 5 آبان1388ساعت 13:11 توسط شهرام نعمتی
تگ ها:
                                                 به نامش

درودی دوباره بر همگی

بدینوسیله به اطلاع می رساند صاحب عکسی که همه ما رو  یه هفته ای سر کار گذاشت کسی نبود جز جناب آقای "مصطفی رفیع" که چند روز پیش هم تولدشون بود و ما شیرینیشونو نخوردیم.

لازم به ذکر است که من به اصرار خود مصطفی این عکس رو قبل از تولدش گذاشتم تا چند روز بعد از تولد احراز هویت بشه.

 به هر حال این مسابقه جوایز بسیار بسیار نفیسی داشت که خوشبختانه گیر هیچ کس نمیاد

پایدار و برقرار.

سه شنبه 5 آبان1388ساعت 11:19 توسط مسعود روحانی
تگ ها: