وقتی پیرزن وارد بانک شد پسرش داشت از توی گوشی
تلفن حرف می زد:
-مامان الان باید بری سمت راست بانک یه
دستگاه کوچیک هست که یه دکمه سبز داره که اگه فشارش بدی بهت شماره میده خب؟
-خب مادر بعد؟
-بعد برو بشین رو صندلیا به یکی که اونجا
نشسته بود بگو شمارتو از رو کاغذه بهت بگه بعد باید وایسی شماره تو بخونن که یعنی
نوبتته بعد مثلا میگه برو باجه ی 3 تو برو جلو بگو باجه ی 3 کدومه...خب؟؟...
-اره مادر اینارو یادمه...
-بعد به متصدی بانک بگو قسط مسکنه لطف کنه
50000 تومن واست بریزه بعد اگه چیزی بهت داد گفت پر کن بگو خودت زحمتشو
بکش...دفترچه رو هم که بردی با خودت دیگه؟تو کشو میز بود...
-آره مادر...
-خب مامان جون مراقب خودت باش از جوب آب که
رد می شی حواست باشه ترجیحا از رو پل برو تو خیابون هم حواست به ماشینا
باشه...دیگه کاری نداری؟خداحافظ مامان جون.
-نه مادر قربون اون صدات برم ...نه کاری
ندارم خداحافظ...
پیرزن کارهای بانکی اش را هر بار اینگونه انجام
می داد.کاررمندان بانک هم با صبر و حوصله ی بسیار به او کمک می کردند...
چند ماه قبل پسرش "هومان" راه افتاده
بود توی مغازه های پائین خانه و به مغازه دار ها سفارش مادرش را می کرد.
به سوپر مارکت می گفت:
-قربون دستت آقا مجید بی زحمت هروقت مامانم
زنگ زد سرتون که خلوت شد این شاگردتو بفرست این چیزارو ببره واسه اش به مامانم
گفتم حق الزحمه شاگردتم بده.می دونم پیک ندارین اما اگه شاگردت زحمت این کارو بکشه
خیلی ممنونت می شم.اخه مامانم پاش درد می کنه دیگه واسه این خورده خریدا هی راه
نیافته بیاد تا اینجا...دستت درد نکنه.
بعد سراغ میوه فروشی می رفت و میگفت که چون چشم
مادرش ضعیف است خود میوه فروش حواسش باشد که هفته ای یکبار که مادرش می اید میوه
خوب به او بدهد.
بعد قصابی و...
در راه "هومان" پسر بچه ای از بچه های
محل را دید:
-آقا پسر من اسمتو نمی دونم اما می دونم پسر
خوبی هستی مامان منو که می شناسی؟ همون خانوم پیره که مانتوی مشکی می پوشه عینک
ازین گرد بزرگا می زنه...خیلی مهربونه...میدونی کیو می گم؟ بی زحمت یه لطفی به من
کن هر از چند گاه اگه خواستی واسه مادرت خرید کنی یه سر به مادر منم بزن ببین کاری
نداره ...پیره خیلی سختشه بیرون بیاد...خونمون هم که تو کوچه بالاییه در ابی اول
کوچه... دستت
درد نکنه خیلی خیلی ممنون.
جوان ("هومان") به سمت خانه شان به
راه افتاد به کوچه شان رسید وقتی عکس خود را روی حجله دم در دید کم کم یادش افتاد...
یادش افتاد که مرده بود...خودش را حسابی ملامت
کرد که مادرش را تنها گذاشته بود و رفته بود...نه خواهری نه برادری... پدرش هم که
سالها قبل مرده بود.
پس هیچ کدام از مغازه دارها حرفهایش را نشنیده
بودند چون او مرده بود...
با این حال مغازه های محل حسابی هوای پیرزن را
داشتند میوه فروش میوه ی خوب به پیرزن میداد قصاب گوشت خوب...
گاهی هم پسر بچه ای(به سفارش مادر پسربچه) درب
خانه اش را می زد و میگفت که اگر خریدی دارید آنرا انجام دهم...
پیرزن پسرش را همیشه کنار خود داشت وقتی همه ی
محله از خوبی هایش می گفتند و بر روحش درود می فرستادند...وقتی مغازه دار ها از
معرفتش میگفتند...
اما گاهی که پیرزن دلش تنگ میشد حتی اگر به بانک
نرفته بود گوشی موبایل را بر میداشت دکمه هایی که پسرش گفته بود را میزد و به صدای
دل نشین فرزندش گوش میداد:
-مامان الان باید بری سمت راست بانک یه
دستگاه کوچیک هست که یه دکمه سبز داره که اگه فشارش بدی بهت شماره میده خب؟
-بعد برو بشین رو صندلیا به یکی که اونجا
نشسته بود بگو شمارتو از رو کاغذه بهت بگه بعد باید وایسی شماره تو بخونن که یعنی
نوبتته بعد مثلا میگه برو باجه ی 3 تو برو جلو بگو باجه ی 3 کدومه...خب؟؟...
-بعد به متصدی بانک بگو قسط مسکنه لطف کنه 50000 تومن واست بریزه بعد اگه چیزی بهت داد گفت پر کن بگو خودت زحمتشو
بکش...دفترچه رو هم که بردی با خودت دیگه؟
-خب مامان جون مراقب خودت باش از جوب آب که
رد می شی حواست باشه ترجیحا از رو پل برو تو خیابون هم حواست به ماشینا
باشه...دیگه کاری نداری؟خداحافظ مامان جون.
مامان قربونه صدات بره خداحافظ نور چشمای مامان!